دومین سفرنامه من...
ا ون صبح سرد رو هیچ وقت یادم نمیره....شاید خیلی هم هوا سرد نبود...ولی وجودم از استرس یخ زده بود... سکوت سرد توی ماشین خفم کرده بود...انگار بقیه همراهم هم از استرس یخ زده بودن...ساعتهای آخر دوتایی بودن!...یه جوری با حسرت به تمام اشیاء اطرافم نگاه میکردم!میگفتم این بار ، بار آخریه که دوتایی دارم نگاهتون میکنم! این حس رو فقط یه مادری که 9 ماه انتظار یه بچه سالم رو کشیده درک میکنه...دلم نمیخواست از وجودم جدات کنن...توی دلم یه حسی به دکتر معینی داشتم...انگار میخواست تو رو بدزده و ببره!خیلی سردم بود..ولی نمیتونستم حرف بزنم..به بیلبوردهای توی بزرگراه خیره میشدم ...بیلبورد بعدی...این ماشین...اون ماشین....چراغها...همش میگفتم بار آخره که ...
نویسنده :
مریم
18:41




